|
admin
 وضعيت: آفلاين 22 مهر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 422 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
محل سكونت: اورمیه
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 20 خرداد ماه ، 1389 15:50:54 موضوع مطلب: تك فرزند |
|
|
روز دوشنبه مامان و بابا مرا به مطب آقاي دكتر بردند.
آقاي دكتر مرا معاينه كرد و گفت: «برو روي ترازو.»
من روي ترازو ايستادم و آقاي دكتر به بابا گفت: «25 كيلو اضافه وزن دارد، بايد ورزش كند.»
بابا پرسيد: «تاب بازي خوب است؟»
آقاي دكتر گفت: «بايد ورزشهاي سنگين انجام بدهد؛ مثل دوچرخه سواري، مثل شنا، مثل كوهپيمايي.»
روز چهارشنبه بابا برايم پوتين و كوله پشتي خريد و روز جمعه با مامان و بابا و مامانبزرگ و بابابزرگ دستجمعي رفتيم كوه.
بابا گفت: «بچه خسته ميشود، كوله پشتي را من ميآورم.»
بابابزرگ گفت: «پاي بچه درد ميگيرد، پوتين را من مياندازم روي دوشم.»
مامان گفت: «عضلات بچه كوفت ميرود؛ با تله اسكي ميرويم بالاي كوه، با تله اسكي هم برميگرديم پايين.»
مادر بزرگ گفت: «بچه از گرسنگي هلاك ميشود، من سوسيس و كالباس و گوجه و خيارشور ميآورم و بين راه برايش لقمه ميگيرم.»
ظهر كه از كوه برگشتيم، همه تا دم ماشين پياده رفتند، اما من حوصله راه رفتن نداشتم و بابا مرا روي كولش سوار كرد.
مامانبزرگ گفت: «نگاه كنيد! بچهشده مثل پر كاه.»
بابا مرا از اين كول به آن كول نشاند و گفت: «به نظر من از صبح هم كمي سنگينتر شده است.» _________________ مدیریت سایت |
|